ابايزيد رحمه الله به حج مي رفت. و او را عادت بود که در هر شهری که درآمدي اول زيارت مشايخ کردی، آنگه کار ديگر. رسيد به بصره به خدمت درويشی رفت. گفت : يا ابايزيد به کجا می روی؟ گفت به مکه به زيارت خانه خدا. گفت؟ با تو زاده راه چيست؟ گفت دويست درهم؟ گفت برخيز و هفت بار گرد من طواف کن و آن سيم و زر را به من ده. برجست و سيم بگشاد از ميان، بوسه داد و پيش او نهاد. گفت يا ابايزيد کجا می روي که آن خانه خدا و اين دل من هم خانه خداست. اما به آن خدايي که خداوند آن خانه است و خداوند اين خانه، که تا آن خانه را بنا کرده اند در آن خانه نيامده است و از آن
|
روز که اين خانه را بنا کرده اند از اين خانه خالی نشده است ( مقا لات شمس تبريزي). ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید گر صورت بیصورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برآیید آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید |