درخلوت یار
پیر طریقت گفت : در بادیه می شدم درویشی را دیدم که از گرسنگی و تشنگی چون خیالی گشته و سر تا پای او خونابه گرفته به تعجب در وی نگریستم و خدای را یاد می کردم ناگهان چشم باز کرد و گفت این کیست که امروز در خلوت ما رحمت آورد ؟ در این حال ناگهان از سر وجد خویش برخاست و خود را بر زمین می زد و مشاهده ای که در پیش داشت جان نثار همی کرد .
بر گرفته از داستان های عرفانی کشف الاسرار