درخلوت یار

 

پیر طریقت گفت : در بادیه می شدم درویشی را دیدم که از گرسنگی و تشنگی چون خیالی گشته و سر تا پای او خونابه گرفته به تعجب در وی نگریستم و خدای را یاد می کردم ناگهان چشم باز کرد و گفت این کیست که امروز در خلوت ما رحمت آورد ؟ در این حال ناگهان از سر وجد خویش برخاست و خود را بر زمین می زد و مشاهده ای که در پیش داشت جان نثار همی کرد .

بر گرفته از داستان های عرفانی کشف الاسرار

مال یتیم

آورده اند که عیسی (ع) از گورستانی گذشت گفت : بارخدایا از کرامت و عنایتت یکی از این بندگان را زنده کن

در حال پاره ای خاک فرو شد کسی بلند بالا از خاک بر آمد و بایستاد

پرسید تو کیستی ؟  گفت فلان ....

گفت : مرگ را چگونه یافتی ؟ گفت از هنگام مردن تا کنون هنوز تلخی مرگ با من است

پرسید خدا با تو چه کرد که چنینی تلخ مرگی ؟

گفت : از آن تاریخ تا کنون گرفتار مطالبه حساب نیم دانگ مال یتیم که در گردن من است بوده ام و هنوز از حساب آسوده و فارغ نگشته ام این را بگفت و در خاک فرو شد .

 

مونس جان

عارفه زنی در بادیه از کاروان بریده و در بیابان حیران و سرگردان زیر مغیلانی فرود آمد سر بر زانوی حسرت نهاد همی گفت : خدایا غریبم و بیمار و غمگین و درویش و تنها و دل ریش .

از غیب آوازی شنید که : وحشت داری در حالی که من با تو ام . چه اندوه بری ؟ و چگونه تنهایی ؟ من حاضر دل تو و مونس جان تو هستم .

زبان حال او ناگهان این شد :

گر شوند این خلق عالم سر به سر خصمان من

                             من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من