مونس جان
عارفه زنی در بادیه از کاروان بریده و در بیابان حیران و سرگردان زیر مغیلانی فرود آمد سر بر زانوی حسرت نهاد همی گفت : خدایا غریبم و بیمار و غمگین و درویش و تنها و دل ریش .
از غیب آوازی شنید که : وحشت داری در حالی که من با تو ام . چه اندوه بری ؟ و چگونه تنهایی ؟ من حاضر دل تو و مونس جان تو هستم .
زبان حال او ناگهان این شد :
گر شوند این خلق عالم سر به سر خصمان من
من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 10:12 توسط تازه گل ایگدری
|