مراتب نفس
بدان که نفس را چهار مرتبه است
اول اماره
دوم مکاره
سوم سحاره
چهارم مطمئنه
نفس اماره آن است که در بوته ریاضت نگذاشته و پوست هستی از او به دباغی نیفتاده و با خلق خدا به خصوصمت برخاسته و هنوز بر صفت سبعیت بمانده و پیوسته در پوستین خلق افتاده همه چیز را برای خود خواهد همیشه قدم بر مراد خود نهد . در عالم انسانیت می چرد و از چشمه هوا آب می خورد . جز خوردن و خفتن و کام راندن چیزی دیگر نداند . آدمی رنگ است به صورت . اما شیطان است به صفت . میان خدا و بنده حجاب عظیم است و قاطع دین است . معدن فقها و مرکز شرهاست . این است که خداوند درباره دارندگان این نفس می فرماید : بگذار ایشان را بخوردند و تمتع برند و آرزوها با آنان بازی کند و مشغول دارد پس از آن خواهند نتیجه آن را دانست و دید و اگر کسی بتواند از او برهد و خلاص باشد به مخالفت او تواند رسد که خداوند در قرآن مجید فرمود : هر کس از مقام عظمت و قهر خداوند ترسد و نفس را از هوی و هوس باز دارد بهشت جایگاه اوست . و این همان جهاد با نفس است که رسول اکرم (ص) فرمود : ما از جهاد کوچک (مقصود جنگ بدر است) برگشتیم به سوی جهاد بزرگتر یعنی جهاد با نفس اماره . و جهاد با نفس اماره به این است که حرص و شهوت و کینه و کبر و عداوت و خشم را پرورش ندهی و آنها را زیر دست خود داری و اگر هر یک از آنها سر بردارد با سنگ کوشش و مجاهدت آن را از خود بازداری .
اما نفس مکاره
فروتر از نفس اماره است و توانایی ایستادگی در برابر ارده مرد را ندارد و پیوسته در کمین است که کی دست یابد و با مکر و تلبیس می خواهد مرید را از مقام جمعیت بیفکند و او را پراکنده خاطر و سرگردان کند باشد که به مقصود برسد یا نرد . شیخ جنید می گوید : هزار مرید با ما قدم در این راه نهادندهمه فرو شدند و من بر سر آمدم و مریدان را در راه ارادت باید پیرو پیر باشند که پیران منزل های این راه شناخته اند و کمینگاه نفس مکاره بر ایشان پوشیده نماند و مریدان را به آنچا سازگار قدم آنهاست دلالت می کنند . بزرگان دین گفته اند : تا مرد تمکین نشود از نفس مکاره ایمن نشود .
اما نفس سحاره
این نفس گرد اهل حقیقت گردد و چون او را به طاعات . ریاضات استوار بیند گوید : به نفس خود رحم کن که نفس تو بر تو حقی دارد و چون مرد اهل فکر و تحقیق نباشد او را از مقام حقیقت به مقام شریعت آورد و دخصت در پیش وی نهد و هر جا رخصت آمد آرامش نفس پدید آید و از آنجا نفس قوت گیرد و به اول قدم باز گردد و نفس اماره به بازدید او آید یکی از عارفان می گوید : چهل سال با نفس در منازعت و کشمکش بودم که از من نان و ماست می خواست روزی مرا بر وی رحمت آمد درمی حلال بدست آوردم و به بازار رفتم تا نان و ماست بخرم در خرابه ای شدم پیری را دیدم در آن گرما به زمین افتاده و زنبوران از هوا در او می پریدند و از گوشت تن او بر می گرفتند مرا بر او رحمت آمد گفتم ای مسکین
مرد سر برداشت و مرا به نام خواند و گفت : در من چه مسکینی می بینی ؟ تاج اسلام بر سر من است و گوهر معرفت در دلم . مسکین توئی که با چهل سال ریاضت شهوت نان و ماست از خود نتوانی باز گرفت . خلاصه آنکه نفس سحاره مرد را به گناه نمی دارد بلکه به طاعت دارد ولی چون مرد قدم در طاعت نهد از عین طاعت وی رنگی بر آرد و گوید : تو بهتری از آن مرد شرابخوار فاسق . و مرد در خود این اعتقاد کند و خود را به چشم پسند نگرد و دیگران به چشم حقارت و ناپسند و سر انجام هلاکت باشد .
اما نفس مطمئنه
همان است که پس از طاعت و ریاضت و تهذیب و پاکی مخاطب حق قرار گرفته که این نفس مطمئنه به سوی خدای خود باز گرد که هم خدا زا تو خشنود و هم تو از خدا خشنودی . اینجاست که یوسف به پادشاهی مصر می رد و مردم را به خداشناسی و دین حنیف دعوت می کند و زلیخای نا امید و پیر و نا بینا دوباره امیدوار و جوان و بینا شده و با یوسف عروسی می کند و از آنها دو پسر به وجود می آیند .
بر گرفته از کتاب کشف الاسرار